خلاصه داستان: "ربکا" که از کالج فارغ التحصیل شده است به عنوان روزنامه نگار در نیویورک مشغول کار می شود جائی که علاقه شدید خود به خرید را تغذیه می کند و همچنین عاشق مردی ثروتمند می شود.
خلاصه داستان: برایان او کانر که برای افبیآی در لس آنجلس کار میکند، با دومینیک تورتو همکاری میکند تا یک واردکننده هروئین را با نفوذ در عملیات او سرنگون کند.
خلاصه داستان: وقتی "جس" به همراه دوستانش با یک کشتی به دریا رفتند نمی توانست این احساسش را که یک مشکلی وجود دارد نادیده بگیرد.شک او وقتی به یقین تبدیل شد که آنها پس از گرفتار شدن در طوفان وارد کشتی شده اند که او تصور می کرد قبلا در آن بوده است...
خلاصه داستان: پسری روی سکوی ایستگاه ایستاده است در حالیکه قطار در حال حرکت است. آیا باید با مادرش برود یا نزد پدرش بماند؟ امکانات نامحدودی از این تصمیم ناشی می شود. تا زمانی که او انتخاب نکند ، همه چیز ممکن است.
خلاصه داستان: بعد از اینکه پیش بینی مردی جوان، گروهی از تماشاگران یک مسابقه اتومبیل رانی را از سانحهای دلخراش نجات می دهد، مرگ باز می گردد تا آنهایی که گریختهاند را با خود ببرد.
خلاصه داستان: داستان سریال درباره ی دختری به نام الینا گیلبرت است که به تازگی والدینش را در تصادف رانندگی از دست داده و در اثر این واقعه اشتیاق و نشاطش را هم به زندگی از دست میدهد. استفن یک خون آشام هست، او فردی با وجدان هستش که هنوز انسانیتش را از دست نداده، به انسان ها علاقه منده و از خون حیوانات تغذیه می کند، اما برادرش دیمن که کینه ی شدیدی هم از استفن به دل دارد، هدفی غیر از آزار برادرش ندارد و برای جان انسان ها هم کوچک ترین ارزشی قائل نیست و...
خلاصه داستان: فیلم کمدی “تلنگر رقص” در واقع به مسخره کردن فیلم های معروفی چون Step up اشاره دارد و با رقص های زیبا و در عین حال خنده دار سعی بر به شوخی گرفتن تمامی سکانس های معروف این گونه فیلم ها دارد…
خلاصه داستان: در انیمیشن بالا رویای پیر مرد ۷۸ ساله بادکنک فروش به محقق می شود. او هزاران بادکنک را به خانه خود وصل می کند و عازم «آبشار بهشت» در آمریکای جنوبی می شود. پسر بچه ای خوش بین به نام «راسل» به طور اتفاقی با او همسفر می شود و....
خلاصه داستان: دو دوست در جست و جوی رفیق دوران دانشگاه شان «رانچو» هستند. طی این مدت آن ها خاطرات تلخ و شیرینی که با رانچو داشته اند را به یاد می آورند، کسی که باعث شد آن ها در مورد همه چیز متفاوت فکر کنند، و به همین دلیل تمام اطرافیان شان آن ها را احمق خطاب می کردند…