خلاصه داستان: داستان فیلم درباره دختری به نام ناتالی است که در لس آنجلس زندگی میکند. ناتالی که در عشق آدم بدشانسی است. تصمیم میگیرد که یک عشق مجازی را تجربه کند. او در برنامه دوستیابی با یک پسر ساحل شرقی به نام جاش آشنا می شود. ناتالی تصمیم می گیرد که جاش را در تعطیلات غافلگیر کند...
خلاصه داستان: این سریال به زندگی سال گودمن ، وکیل دادگستری ، در آلبوکرکِ نیومکزیکو می پردازد. وکیل پرکار و فریبکار سابق یعنی جیمی مکگیل (باب ادنکیرک) و تبدیلش به وکیل مدافع جنایی خودمحور معروف به ساول گودمن را روایت میکند. همچنین افول اخلاقی افسر پلیس سابق، مایک ارمنتراوت (جاناتان بنکس) را نمایش میدهد که برای حمایت از نوهاش و مادر بیوهاش تبدیل به یک کارچاقکن خشونتآمیز برای قاچاقچیان موادمخدر میشود. داستان این سریال 6 سال پیش از آشنایی سال گودمن و والتر وایت یعنی در سال 2002 اتفاق می افتد ولی به بریکینگ بد و اتفاقات پس از آن هم پرداخته می شود.
خلاصه داستان: داستان این مجموعه در 73 سال پیش از تولد عیسی مسیح میباشد. برده ای به نام اسپارتاکوس به خاطر اندام ورزیده و مهارتش در نبرد به عنوان گلادیاتور انتخاب می شود تا آموزش ببیند. این در حالی است که همسر او نیز به بردگی گرفته شده است. اسپارتاکوس بعد از شکست چندین گلادیاتور دیگر، توسط مردی ثروتمند بنام باتیاتوس خریداری می شود. باتیاتوس با او قرار می گذارد که اگر بتواند بعنوان گلادیاتور در میدان برایش افتخار آفرین باشد، همسرش را پیدا کرده و نزد او بیاورد...
خلاصه داستان: “سو آری” تلاش می کند تا با انجام کارهای متمایز و جسورانه در شبکه های اجتماعی به شهرت و ثروت برسد. در حالیکه او از زندگی جدیدش لذت می برد، با جنبه های زشت و روی دیگر سلبریتی بودن نیز روبرو می شود.
خلاصه داستان: گروهی از دانش آموزان دبیرستانی است که با مسایلی همچون رسانه های اجتماعی، بحران هویت، مواد مخدر، ضربه های روحی، مدرسه، عشق و دوستی دست و پنجه نرم می کنند. در این میان داستان سریال بر روی دختر 17 ساله ای به نام “رو” تمرکز دارد که به مواد مخدر معتاد شده است…
خلاصه داستان: یک فرزند جوان با چشمان گشاد از یک خانواده محافظه کار ماموریتی را آغاز می کند تا به قبیله ثروتمند همسایه نفوذ کند که تحت سلطه سرمایه دار بیرحم راه آهن جورج راسل، پسر بداخلاقش لری و همسر جاه طلبش برتا است...
خلاصه داستان: « کنجى واتانابه » ( شیمورا ) ، کارمند قدیمى بخش بایگانى شهردارى ، در می یابد که به سرطان معده مبتلا شده و بیش از شش ماه دیگر زنده نمیماند . او ابتدا میخواهد تا از آخرین روزهاى زندگی اش لذت ببرد ، اما این بی فایده است و « واتانابه » میمیرد . در مراسم یادبودش ، روشن میشود که پیش از مرگ یک زمین بازى براى بچه هاى محله ساخته است .
خلاصه داستان: ناگهان خطوط قرمز بالای سر مردم ظاهر میشوند. این خطوط قرمز، افرادی را که با هم رابطه داشتهاند به یکدیگر متصل میکنند. به همین دلیل، جنبههای شرمآور یا پنهان زندگی مردم آشکار میشود. مردم به این خطوط قرمز لقب «خط S» دادهاند.