خلاصه داستان: شخصی کودکی را در آلمان به قتل می رساند. پلیس سخت در جستجوی اوست. این قتل ها وضعیت جنایتکاران دیگر را نیز به هم ریخته است و جنایتکاران محلی میخواهند به پلیس کمک کنند تا هرچه سریعتر قاتل دستگیر شود...
خلاصه داستان: کارآگاه پلیس سابق سانفرانسیسکو با شیاطین شخصی خود کشتی می گیرد و با یک زن زیبا و زیبا که او برای دنباله استخدام شده است ، وسواس می کند ، که ممکن است عمیقاً آشفته شود.
خلاصه داستان: ناگهان خطوط قرمز بالای سر مردم ظاهر میشوند. این خطوط قرمز، افرادی را که با هم رابطه داشتهاند به یکدیگر متصل میکنند. به همین دلیل، جنبههای شرمآور یا پنهان زندگی مردم آشکار میشود. مردم به این خطوط قرمز لقب «خط S» دادهاند.
خلاصه داستان: سیدنی ولز یک نوازنده ویولن در یک گروه مطرح است که در دوران کودکی طی یک حادثه تلخ هنگام بازی با خواهر بزرگترش کور شده است و در حال حاضر با وجود کوری زندگی کاملا مستقلی دارد تا اینکه یک اهدا کننده قرنیه برای او پیدا میشود و پیوند قرنیه به خوبی انجام میشود و سیدنی بینایی خود را دوباره به دست می آورد ولی خوشحالی او بعد از این اتقاق زیاد طول نمیکشد چشمهای اهدایی به او چیزی فراتر از یک چشم معمولی هستند و چیزهایی را میبینند که برای سیدنی قابل درک نیستند و همین امر باعث میشود که سیدنی به دنبال هویت اهدا کننده...
خلاصه داستان: داستان زنی که در نیویورک زندگی می کند و به نظر می رسد زندگی اش را تحت کنترل دارد و وقتی با یک ضربه روحی مواجه می شود زندگی اش بهم می ریزد
خلاصه داستان: صحنه فیلم، روزهای پایانی جنگ جهانی دوم است. گریس "استورات" یک مادر کاتولیک است که به همراه دو فرزند کوچکش در یک خانه پرت زندگی میکند. بچه ها، "آن" و "نیکولاس" یک نوع بیماری نادر حساسیت به نور دارند. بنابراین زندگی آنها با یکسری قوانین عجیب و پیچیده که برای محافظت آنها از اشعه آفتاب در نظر گرفته شده، عجین شده است...
خلاصه داستان: «گوندو» ( میفونه ) مدیر تولید یك كمپانى كفش سازى ست. فرزند گوندو را مى ربایند و در قبال آزادی او تقاضاى پول هنگفتى مى كنند؛ اما خیلى زود معلوم مى شود كه به اشتباه فرزند راننده ى گوندو را ربوده اند...
خلاصه داستان: یک وکیل مدافع غمگین وکالت گروهی از بازماندگان سانحه هوایی را بر عهده دارد که درگیر یک ماجرای مرموز می شود زمانی که موکلانش شروع به ناپدید شدن می کنند …
خلاصه داستان: تیم و اولیویا در آپارتمانی در هامبورگ بیدار میشوند و متوجه میشوند که تمام ساختمانشان دربها و پنجرهها با دیوارهایی از آجرهای مرموز و غیرقابل نفوذ مسدود شده است ...