خلاصه داستان: «جك ریپر» ژنرال روان پریش ارتش و رئیس یک پایگاه هوایی در امریکاست که در اقدامی خودسرانه تهاجمی هسته ای علیه شوروی به راه می اندازد و رئیس جمهور و سیاستمداران آمریکا پس از آگاهی از این عمل با تجمع در اتاق فرماندهی جنگ ایالات متحده به دنبال راهی برای توقف این حملات می گردند.
خلاصه داستان: بازنشستهای بهنام «جو واینرایت»، قهرمان سابق رقابتهای سوارکاری گاوبازی، پس از مدتی دوری، تصمیم میگیرد دوباره به میدان بازگردد؛ نه برای افتخار یا شهرت، بلکه برای ...
خلاصه داستان: دهه ی 1930 مأموران اطلاعاتی به باستان شناس و ماجراجوی امریکایی، «ایندیانا جونز» (فورد) می گویند که «هیتلر» در پی یافتن صندوق مقدس گم شده است تا از آن برای مقاصد سلطه جویانه اش استفاده کند. آنان از «جونز» می خواهند تا صندوق را پیدا کند و به امریکا بیاورد.
خلاصه داستان: سالواتوره ، کارگردان مشهور فیلم ، برای مراسم تشییع جنازه فیلم محلی تئاتر محلی ، آلفردو ، به زادگاه خود باز می گردد. او در مورد زندگی خود به عنوان یک پسر جوان که عاشق سینما می شود ، یادآوری می کند.
خلاصه داستان: پنجره عقبی یا پنجره پشتی یا پنجره رو به حیاط، فیلمی در ژانر معمایی و دلهرهآور به کارگردانی آلفرد هیچکاک است. بسیاری از منتقدان این فیلم را از بهترین فیلمهای هیچکاک و بهترین فیلمهای دلهرهآور تاریخ سینما میدانند. یک عکاس خبری با پای شکسته مجبور است روی یک صندلی چرخدار باقی بماند از روی بیکاری به تماشای حرکات همسایههای آن طرف حیاط آپرتمانی که در گیتیچویلج دارد مشغول میشود…
خلاصه داستان: ریچارد بلین مردی ماجراجو است است که به اسم ریک معروف است. او کافه اى را در آمریکا اداره می کند. در یکی از روزها با ورود عشق قدیمى اش، ایلزا که اکنون با یکی از رهبران نهضت مقاومت، ویکتور لاسلو، ازدواج کرده است، خاطرات گذشته، دوباره برای تداعی می شود …
خلاصه داستان: دختری 10 ساله در نقل مکان خانوادهاش به حومه ی شهر، در دنیایی سرگردان می شود که توسط خدایان، جادوگرها، و هیولاها اداره میشود؛ جایی که انسانها به شکل حیوانات در می آیند…
خلاصه داستان: لوک اسکای واکر با یک شوالیه جدی، یک خلبان خودسر، یک ووکی و دو دروید به نیروهای خود می پیوندد تا کهکشان را از ایستگاه نبرد ویرانگر جهان امپراتوری نجات دهد، در حالی که تلاش می کند شاهزاده خانم لیا را از اسرارآمیز دارت نجات دهد...
خلاصه داستان: در سال ۱۹۸۵ مارتی مک فلای جوان ، نزد دکتر امت براون ، یک مخترع دیوانه می رود که می خواهد ماشین زمانی را که ساخته ، آزمایش کند. ماشین زمان به کار می افتد ، ولی براون توسط چند خلافکار کشته می شود و مارتی با ماشین زمان فرار می کند و به سال ۱۹۵۵ می رود و…
خلاصه داستان: جورج بیلی» که در روز کریسمس قصد خودکشی دارد، توسط یک فرشته نجات داده میشود و آن فرشته به او نشان میدهد که زندگی اطرافیانش بدون وجود بیلی چقدر بی رمق و یکنواخت میشده است. این طوری است که در همان روز و شب کریسمس، جورج که بواسطه مشکلات مالی حاصل از ورشکستگی به فکر خودکشی افتاده است، باردیگر به انسانها دل میبندد و به زندگی بر میگردد