خلاصه داستان: پس از عدم موفقیت در برادوی، آوریل به زادگاهش باز می گردد و با اکراه برای آموزش گروهی ناامید از رقصندگان جوان برای یک رقابت بزرگ، استخدام می شود.
خلاصه داستان: کیت، سر آشپز ماهر رستوران بلیکر در منهتن است که به تنهایی زندگی می کند و به شدت بی عاطفه است و کسی را به خود راه نمی دهد. مرگ ناگهانی خواهرش باعث می شود سرپرستی خواهر زاده خود را به عهده گیرد. در این شرایط رییس رستوران سر آشپز دیگری را برای کمک به او استخدام می کند اما کیت سر سخت تر از آن است که اجازه دهد سر آشپز دیگری در آشپز خانه او باشد. در کشمکش و رقابت با سر آشپز جدید، بالاخره او را می پذیرد و در ادامه شاهد آن هستیم که …
خلاصه داستان: جوان نابغهای به نام مایک راس (پاتریک جی. آدامز)که دانشجوی اخراجی دانشگاه هاروارد است برای گذران زندگی اش مجبور به فروش مواد میشود. در زمان انجام معامله متوجه حضور پلیس میشود و در حین فرار، خود را در مکان مصاحبه برای دستیاری یکی از وکلای بزرگ نیویورک هاروی اسپکتر (گابریل مکت) مییابد. هاروی که تا به حال تنها کار کرده قصد دارد برای اولین بار دستیار استخدام کند. مایک او را تحت تأثیر نبوغ و استعداد خود قرار میدهد و هاروی با وجود اینکه میداند مایک مدرک تحصیلی ندارد او را استخدام میکند و…
خلاصه داستان: ویل ردفورد، تحلیلگر امنیت سایبری، با استفاده از یک برنامه نظارتی گسترده، تهدیدات امنیتی را پیگیری میکند. اما حملهای مرموز باعث میشود او به پنهانکاری دولت از خود و جهان شک کند..
خلاصه داستان: داستان ایزابل و نیکولاس که نیمه گم شده یکدیگرند اما هرچه سرنوشت آنها را بههم نزدیک میکند، خانواده، اعتقادات و... آنها را از هم جدا میکنند.
خلاصه داستان: « کنجى واتانابه » ( شیمورا ) ، کارمند قدیمى بخش بایگانى شهردارى ، در می یابد که به سرطان معده مبتلا شده و بیش از شش ماه دیگر زنده نمیماند . او ابتدا میخواهد تا از آخرین روزهاى زندگی اش لذت ببرد ، اما این بی فایده است و « واتانابه » میمیرد . در مراسم یادبودش ، روشن میشود که پیش از مرگ یک زمین بازى براى بچه هاى محله ساخته است .
خلاصه داستان: در سال ۱۹۹۹، یک زرگر به زادگاهش بازمیگردد و این بازگشت خاطرات عشق تابستانیاش با یک خیاط را که ۲۵ سال پیش رخ داده، زنده میکند. با وجود اختلاف سنی میان آنها، او تصمیم میگیرد...
خلاصه داستان: بعضی انسان ها گاهی اوقات روزهای بدی دارند، ولی هنری التمن (با بازی رابین ویلیامز) همه روزهایش بد هستند. او همیشه از دنیا و آدم هایش عصبانی است و زندگی شادی ندارد. وقتی هنری پیش دکتر شارون گیل (با بازی میلا کونیس) می رود، با بی صبری در مطب او می نشیند. شارون هم که اتفاقاً روز بدی را پشت سر گذاشته، به هنری می گوید که او آنوریسم مغزی دارد. این خبر هنری را عصبانی تر می کند و با داد و فریاد بر سر دکتر می خواهد بداند که چقدر وقت دارد.